| افتخارنامه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
«... و من ِ خانهنشین، قربانی مصلحت! که هرگز از ظلم ننالیدهام و از خصم نهراسیدهام و از شکست نومید نشدهام، اما این کلمهی شوم « مصلحت » دلام را سخت به درد اورده بود. « مصلحت » این تیغ بیرحمی که همیشه حقیقت را با ان ذبح شرعی میکنند. هر گاه حقیقت از صحنهی جنایت ِ خصم پیروز بازگردد، در خیمهی خیانت ِ دوست به دست مصلحت حراماش میسازند...
القصّه اینکه بگذار این « سالهای حرام » بگذرد... »
و این میشود اخرین یادداشت من از این پنجره؛ اینکه بعد از نقطه کی سر خط بیایم یا که اصلن بیایم یا نه و اگر هم امدم کجا را خط خطی کنم بماند با خودم...
بیتا - سیام/ ابان ماه /۱۳۸۵
| لینک |
نگاشت:
Q: پیدا کنید پرتقال فروش را...
A1: *«... میگویم به اسعدی: « هر کی میخواهی باشی باش. توفیری ندارد زیاد. زنگ زدم فقط بگویم میارزی. چهقدرش را نمیدانم. دلیلش را بیشتر از چهقدرش نمیدانم و مُفم هم نمیکشم بالا فکر کنی میخواهم خودم را چس کنم جگرت را اتش بزنم بیشتر التماسم کنی نروم. نع. از من و تو گذشتهست اینطور اشمالیها و خداحافظیها. پس فقط همین را میگویم. اگر قرار شد چشمم باز بشود به این دنیا باز، هر جا که بودی، توی جهنم یا بهشت یا هر برزخی که میگویند فراری ازش نیست هستیم داخلش، دوست دارم فقط تو را ببینم. نه با ان عور و اداهات. با ان لالمانی گرفتنهایی که من همیشه هلاک بودنش بودهام. به اعظم هم، حتمنی و از قول من، سلام دو قبضه برسان بگو حالا میفهممت چی کشیدهای از دست این بیوفا دامادمان... دنیا.»
A2a: *« ... میگویم به اکاکوی دکترم: « چه توفیری دارد توت سیاه از نطفهی من باشد یا نباشد که اینطور یخهات را جر میدهی باور کنم هستش تا بمانم نروم انجایی که باید بروم نمانم؟ زن هستم، اره، خر و ناقصالعقل و توک دماغ بین و حسود و چی و چی هم روش. منتها اینقدر سرم میشود که قُپچپ ِ سوراخ و خندهاک ِ کج و چپدستی خودم را رَج بزنم توی صورتهای کی و کی و کی تا فراموش نکنم هنوز هستم میمانم خواهم ماند، حتا اگر فوق فوقش تا نیم ساعت دیگر ریغ رحمت را سر بکشم نباشم توی این گهدانییی که فقط ابودرازهاش را حواله نوشتهست به اسم ننه حوا و بابا و ادمهاش... گوش بگیر ساکت باش حرف نزن، اطبیب، دقیق بشنو چی میشنفی ازم...»
A2b: *« ... میگویم به اکاکوی نویسندهام: « مردن حق منست که رخصت دادم تو و هر کس که پشتت هست و نیست به خودتان و قلمتان اجازه بدهید اینطور ویرانم کنید با گذشتهیی که اینجور وحشتناک ساختهاید اَزَم ساختهاید برام. فکر میکنی اگر بگویی من کیام کجاییام چه گذشتهی خونینی داشتهام میایم لنگ میاندازم جلوت تا بیشتر مال تو بشوم؟ کور خواندهای قلم به مزدی که مزدت را من ِ زن ِ دِردوی ِ اپاردی ِ فاطمه ارّهتر از خودت باید بسلفد... گیرم که بچههای نگین و نگار هم همان تخم سگهایی باشند که من خودم تِرَکمانشان زده باشم چند سال پیش و قایمکی. گیرم که من اصلنی همان زنی باشم که دکتر فرهت و خلبان شراگیم را چند سال پیش مجنون و اواره کردم با زرشک عشقی که توی ان تیر و ترکش خیلی محتاجش بودند. گیرم که تو و اسعدی و تمام اکاکوها و این حضرت اجل و همهی این چرندوشی که نوشتهای و حتا اقارخ سرتان توی یک اخور باشد بخواهید با این جنغولکبازیها ان حرفهای مهم و اصلی را فقط به من گفته باشید. اخرش چی؟...میدانی ته ِ ته ِ ته ِ همهی این بامبولها را کی باید به هم گره بزند باور کند همهچیز همینیست که تو گفتهای نوشتهای برام؟ من. همین من. خود خود خودم. و حالا همین منی که عقل دارد از پر و پاچهاش شرشر میریزد میروم برات سر ِ قَدَم که هیچکی هیچوقت هیچجا حق ندارد برای من یک گذشتهی رنگین بسازد تا بهخاطر هستنش و حضور همیشهاش بنشینم تصمیم بگیرم حالا و ایندهام را سیاهتر و گهتر ازینی که گرفتارم تجربه نکنم نخواهم...»
* جملات داخل گیومه نقل به عینهاند از کتاب « اهسته وحشی میشوم » ِ اقای حسن بنی عامری (مضراب یکم: چپ دست ِ - وحشی) . که خواندناش را توصیه میکنم بسیار.
پا نگاشت: حیف باشد ۲۱ ابان بیاید و برود و جای یاد بیژن مفید عزیز خالی باشد که به قول رفیقی خدا رحمتی نمیخواهد که اگر اقای مفید رحمت نشوند پس حتمن رحمتی در کار نیست. برای من یکی، اوج شهر قصه، قطعهی مونولوگ ابتدای پردهی دوم است، همانجا که « خر » ِ شهر قصه دارد پیش میمون عریضه نویس نامهای را دیکته میکند و ان « حالیته » گفتنهایی که ادم را در هر حال و مودی که باشد مسخ میکنند با ان صدای استادانهی اقای محمود استاد محمد که فقط از خودش بر میامد بازیگر ِ شرافت نقش خر شهر قصه باشد. شنیدناش قطعن خالی از لطف نیست...
| لینک |
نگاشت: من این قیافهی گوزپیچ ِ اقای بوش را به دنبال استعفای مرد اول دفاعاش میبینم و خدای را شکر میکنم که این بزنگاههای تاریخی را با تاریخ شریکم که این ترَک شانزده بعد از مدتها باز دارد میخواند: « شو ماست گو ان »
من این حکم به اعدام صدام را میشنوم و ناخوداگاه اولین سکانسی که در ذهنم جوانه میزند میشود ان رزمندهی حلبچهای ِ فیلم مزرعهی پدری ِ ملاقلیپور - اگر حافظهام یار باشد - که با کاسهی اب ِ نامزد وقتاش راهی سنگرهای میهنبانی میشود و وقتی باز میگردد با شکم برامدهی نامزد سابقش روبرو میشود و نگاه شرمندهی دختری که حالا یک تخم حرامزاده را میپرورد - که خدا رحمت کند سهراب شهید ثالث را، یک روز دوربین بر میدارد تا ما حصل ِتجاوز جنسی به حلبچه را تصویر کند، عمرش اما کفاف نمیدهد. بعدترها در دفتر خاطراتاش حکایت یکی از همین معصومین ِ حرامزاده را یافتند که به نقل از استاد سنش به عدد دوازده رسیده بود و باور داشت پدر عراقی ِ بیخبر از حضور پسرش، یکی از شهدای ایرانیست. روزی پسرک، منزل داییش با یک توپ پلاستیکی دریبل میزند، گلدانی را میشکند و خانم ِ دایی در مقام دعوا به بچه میگویند: « حرامزادهی عراقی»، بچه فکری میشود، از پدر بزرگ میپرسد که منظور خانم دایی چه بوده و پدر بزرگ غیرت دوازده سالهی لخته شده در گلوش را سر عروس - همان خانم ِ دایی - خالی میکند و زبان از حلقوماش میبرد و بعدترها روزنامهها فقط تیتر میزنند: « مرگ عروس به دست پدر شوهر »، به همین سادگی و بس و باز نقل است از دفتر خاطرات مرحوم شهید ثالث که از جانب وزارت فرهنگ وقت اخطار میگیرند که این مستندات در مملکت امام زمان فیلم نکنید که روابط با کشور دوست و برادر عراق اسیب میخورد - و این سکانسهای نه شیمیایی و نه فتحالمبینی و نه بدر ِ یک تا نمیدانم چند، خاک ِ تاریخ میشوند تا دیوانهای مثل من غبارروبیشان کند، غافل از اینکه امروز ِ روز، احاد ملت به قول فرنگیها « هیومَنی تِریَن » شدهاند و حکم اعدام را مغایر با اصول انسانی میبینند و پشت سر ِ اقای بلر که دل بر بربریت حکم صادره بر صدام سوزانیدند سینه میزنند که اینجا هزارهی سوم است و اعدام را با گرهی کراوات ما سر سازگاری نیست و من هی با انگشت میشمارم که فاصلهی جنایات ضدانسانی واپسین سالهای هزارهی دوم با اغازینْ سالهای هزارهی سوم مگر چهقدر است که ملتها و دولتها اینحد رفرم کردهاند. مستندساز عزیزی مثل شهیدثالث مقارن با وفاتاش تاریخ مصرفاش سر میاید تا کیارستمی مستند ِدردهای ملت ِهزارهی سوم را برای فرنگیهای فهیم فیلم کند - که صدالبته شیرهاش مانا باد - و یا ان دخترک مخملباف زاده با ذره بین، روی نقشهی جغرافیای زادگاهاش بگردد و دورافتادهترین روستا بیابد و مستند ِ« تختهی سیاه » اش دل اجنبی را بر بیامکاناتی ما به رحم اورد که اینجا هزارهی سوم تاریخ است و اینان مستندسازان ِ هزارهی سوم که کاش خدا قدرتی عنایت فرماید که این ذهن درگیر داهاتی من هم، کمی - فقط کمی - امروزی شود و این حقههای پستوهای زیرزمینی را دیگر تحفه گشایی نکند که این ترک شانزده بعد از مدتها باز دارد میخواند: « شو ماست گو ان »
پانگاشت ۱: یابو برم داشته بود که از اقای پائولو کوئلو گذر کردهام - تو بخوان ذهناش را فتح کردهام - تا باز اینجای تاریخ که گاه ملاقات من و کتاب « یازده دقیقه » شان بود. دستنوشتههای راستنوشت ِ یک روسپی. یک روسپی برزیلی که بچگیش در محافل خانگی سامبا رقصیدن مشق کرده، به سنین مدرسه جغرافیا و ریاضیات خوانده، شانزده سالگیش مبلغ دین مسیح بوده و کتاب مقدس بیست و دو سالگیش هم « شازده کوچولو » بوده، به عنوان یک سکس وورکر فعالانه زبان میاموزد و تردیدها، لذتها، فلسفهی انتخابها و وجدان دردها را با خواننده قسمت میکند و من هنوز میگویم که روسپیها شاید هوش محاسبهی انتگرالشان لزومن بالا نباشد اما هوش اجتماعیشان نافرم بالاست و هزارهی سوم، هزارهی ادمهاییست که جمعیت شناساند و جماعت نگار. این هزارهی سوم هزارهی بیرحمیست، انقدر بیرحم که ترکیب « روسپی ِ فرهیخته » دیگر به هیچ وجه پارادوکس نمینماید:
*« ... امروز از مقابل یک پارک گذشتم. چون مجبور به صرفهجویی هستم، فکر کردم بهتر است مردم را نگاه کنم. مدتی کنار قطار وحشت بزرگی ایستادم و دیدم که بیشتر افراد، در جستجوی هیجان به ان سوار میشوند ولی در عین حال به محض به حرکت در امدن ان کوه اهنی عظیم، از شدت ترس روحیهی خود را از دست میدهند و التماس میکنند اجازهی پیاده شدن به انها داده شود. راستی انها چه میخواهند؟ مگر نه اینکه قصد دارند به استقبال خطر بروند؟ پس باید تا اخر بر سر تصمیم خود باقی بمانند. شاید هم تصور میکنند همین سوار شدن به قطار وحشت کافیست و ان دستگاه نباید حرکت کند...»*
*نقل به عینه از متن کتاب
پانگاشت ۲: بعد از مدتها به صورت کاملن اتفاقی باز ترک شانزده را میشنوم که میخواند: « شو ماست گو ان »، یکی از ان اشتیهای اجباری. همینکه دلم با شنیدن « امتی سپیسز، وات ار وی لیوینگ فُر...» پایین نمیریزد گواه ان است که دارم بزرگ میشوم، انقدر بزرگ که مارهای چنبرهزدهی خودساختهی سابق دارند در بزرگی من گم میشوند و من این جاری بودن را به تعبیر شاعرانهی گویندهی امشب رادیو پیام - مدیون خاتمکار بال پروانههایم...
پانگاشت ۳: شو ماست گو ان
| لینک |
چهارشنبه عصر از سر خوشی، مقنعهی نشُسته از اول مهرم را به این امید که « ویکند » دستی به سر و رویاش خواهم کشید، میچپانم در یکی از کشوها و این میشود که شنبه صبح در اوج بیوقتی، در به در، در جستوجویاش به هر دری میزنم تا بالاخره انقدری خواب از سرم میپرد که یادم بیفتد مقنعهی مچاله همان و نظافت ِ نکردهی ادینه همان. منتها وقت تنگتر از ان است که بشود مقنعهی کثافتاندود ِ چروکیده را زیر شیر اب گرفت. این میشود که با عطر و اتو به جاناش میافتم باشد که فرجی شود اما تاهای چروکیده، ننگتر از اناند که با اتوی خشک مرتفع گردند و حالا کجایند مردان ِ اتو اب کن؟ متلکهای حضرت والده هم که وقت نمیشناسند، از خود خروسخوان سحر تا گاه ِ «راه شب» ِ رادیو پیام که فلانی جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت نبود؟ حالا اینکه من ِ صاحبمرده چه جیک جیک مستانهای این « ویکند » سر دادهام که اینجور سیخ شده و چشمخانهی حضرت والده ازرده، بماند...
باز شنبه با ترانه، با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه...
شنبه صبح، دیدن دکتر اسدی عزیز با ان صورت همیشه خندان خوشست، الحق خوشست، انقدر خوش که ردیف جلو را تاب میاوری. مبحث درس: « امبلیوپی » - تو بخوان تنبلی چشم - و منی که دفتر ِ نو خریده با فوج فوج انگیزهی وول زننده نوت برمیدارم که شنبه صبح است دیگر. اقای دکتر از تروماهای چشم میگویند در اثر ضربات چاقو، سنگ و سرنگ برای بچههای زاغهنشین و توپ تنیس و توپ بیسبال و امثالهم برای بچههای گلخانهای و عجیب این لفظ بچههای « گلخانهای » به دل من مینشیند. یاد خودم میافتم...
باز شنبه با ترانه، با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه...
شنبه و هفته نامهی سلامت، این سلامت خوانیها شده تمام سهم من از پزشکی خواندن هفتگی. خبرهای عامیانه که به دل مینشینند، منهای الفاظ سلنبه و قلنبه. تمام صفحات سعی دارند ذهنیت مردم را بشورانند علیه اظهارات اخیر اقای رییسجمهور مبنی بر ظرفیت بالای میهن اسلامی برای تخمریزیهای بیشتر ِملت مسلمان، از کاریکاتور صفحهی اول بگیر تا مقالهی « مقال جمعیت و مقولهی حکومت» و تا اظهار نظر کارشناسان. به تکالیف جملهسازی میماند: دیوانه- سنگ- چاه- عقلای عدیده...
باز شنبه با ترانه، با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه...
شنبه، مشق کردنهای از سر سیری ِتکالیف زبان که بعد از خواب ظهرگاهی به فحش میماند و فضیحت. سیاهمشقهایی برای رفع تکلیف تا خیط نشوی و این صدای متلکهای عصرگاهی حضرت والده که ادم پول را زباله کند شرف دارد به اینکه خرج من کند...
باز شنبه با ترانه، با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه...
| لینک |
نگاشت: اینجا کلاس استاژری چشم است و استاد ما یکی از این نو دانشاموختگان بعد از انقلاب که تعهد، چاشنی تخصص کرده اند و یک شبه ره صد ساله را پیموده اند، با دستانی که از حق نگذشته زیبایند، قلمی و کشیده و لابد حضرت استاد به جمالشان اگاه است که دمادم - حتا انموقع که کوچکترین ضرورتی نیست - تکانشان میدهد، نمیدانم این دستها فقط هوش من ربودهاند یا تمرکز بقیه را هم زدودهاند و من غرق در این افکار نه چندان سالم و این زنگ شعر « دست » ِ مشیری هم در گوشم، باید این حواس پراکنده را مجتمع کنم بر روی فارماکولوژی داروهای چشمپزشکی که استاد از روی اسلایدهای حاضری، اول نامشان می خواند و بعد نام باستانیشان و کمی دورتر نام تجاریشان و یک خط انسوتر کاربردشان و کمتر از یک ویرگول مکث عوارضشان و من نمیدانم به کجا چنین شتابان که هنوز های لایت ِ مطالب هضم نشده، اسلاید ورق میخورد و باز روز از نو، روزی از نو و این رفقای من که مشتاقانه نوت بر میدارند، من را بیش از پیش شرمندهی غیرت تَرَک خورده ام میکنند که حتا یک کاغذ پاره هم با خودم نیاورده ام که لااقل نام و خانوادگی داروها را یادداشت کنم، که موبایل در دست دارم جواب پیامهای کوتاه به تعویق افتاده را میدهم. درس کمی مانده به انتها، استاد خیال من یکی را با این جملات انتهاییشان تخت میکنند که هیچ از درس امروز یادتان نماند خیالی نیست اما الا و اگاه باشید که تجویز مطالعه نشدهی داروهای درمانی بیماری گلوکوم میتواند چشم کور کند و کوری ِ کامل یک چشم معادل نصف مبلغ تام ِ دیهی یک انسان است. یعنی برای یک انسان کامل - که همانا مردی ست از مردان خدا - هفده و نیم ملیون تومان و بعد با خندهای نمکین رو به پسرهای کلاس اضافه میکند : « معادل دیهی یک زن ». حالا اینکه ان مرد گلوکومی ِ کور شده در اثر تجویز دیمی ِ داروهای درمانی ِ قصهی ما، با ان یک چشم ِ ارزنده به قدر ِ دیهی کامل یک زن چه میدیده که این هوا استاد ما را مشعوف کرده، بماند برای سلسله بحثهای بن بستی که خون جوش میاورند و بهصورت کلمه غل میزنند و چند صباحی هم صفحات مجلات زرد را زینت میدهند و تاریخ انقضایشان هنوز نرسیده خاک میشوند، که من شاید کمی دیر، اما بالاخره مومن شدهام به این حقیقت ناب که «مباحثه» از هزلترین ِ مصادر تاریخ است.
پانگاشت ۱: اینجا تالار اصلی تئاتر شهر تهران است، هوایی که میبارد و ترافیکی که اعصاب میساید و ادمهایی که خوبند. نمایش « کوری » ِ ساراماگو به کارگردانی خانم محامدی که من میگویم اگرچه به اصالت کتاب وفا نکردهاند اما کتاب را در عرض صد دقیقه خوب تیءاتر کردهاند، رفیقی میگوید کار، فمینیستیست؛ من اما میگویم وقتی دیزاین ِ دنیا یک دیزاین ِ کاملن مردانه است، طبیعت پیروز، طبیعت مردانه است و طبیعت مغلوب، طبیعت زنانه. (حرجی هم بر طبیعت نیست که اساسن احدی در جایگاه محکوم کردن خلقت نیست ) قربانیها همواره دستاویز مرثیه سرایی بودهاند و این مرثیههای تاریخی به خورد تاریخ ادبیات ملل رفتهاند و این میشود که نقل رئال قصهشان ولو در صحنههای تئاتر، « زننوازی » مینماید و گرنه که قصه به مزاج فمینیست یا شوو ِنیست ِ نه تصویر گران و نه شنوندگان ِ مرثیه ها، دخلی ندارد...
پانگاشت ۲: « وقتی همه خواب بودند » عنوان فیلمیست از فریدون حسن پور که اگرچه باز به قول یکی از رفقای مشکلپسند ما، ورژن بالغین ِ فیلم تکرارناشدنی اردوی مدرسهی موشهاست، اما من میگویم این قداستزداییاش از مکعب سیاه خانهی خدا - که قوم به حج رفته را باز میخواند - به استمداد مناظر ناب داخلی انهم اغشته به صحنههای فکاهی مثل دیدن بلال سیاه حبشی - اذانگوی محبوب پیغمبر - در تله کابین خطهی شمال، با بازی ِ همیشه خوب خانم ادینه و گریم شاهکارترش و موسیقی محلی فیلم که یک جاهایی هم به جا حماسی میشود، شده برای همان دو ساعت ِ داخل سینما دل صاف میکند و روح میتراود.
پانگاشت ۳: و یک سینه کلمات دیگر بمان تا بعد...
| لینک |
نگاشت: کمی من و کمی تعطیلی کشدار ِ چهار روزهی نه خیلی لازم که به قول یکی از همین نسل اولیهای انقلاب - که تئوری توهم توطئه تا خود مغز استخوانشان رسوب کرده - معلوم نیست حکومت میخواسته کدام تن، بیسر کند که یک تعطیلی نوروزی پاییزه چپانده وسط تقویم شمسی، انهم با توپ و تشر و اتشبازی، با پارک و باغ وحش مجانی، با پانزده سریال تلویزیونی و با یک دل خوش الکی. کمی من و کمی کتاب راه دور، کمی من و کمی عروسی اولین رفیق نوعروس...
پانگاشت ۱: مرجان ساتراپی ــ کامیک ارتیست - کسی که قصههایش را به شکل سریالهای مصور بیان میکند - و مولف کتاب پرفروش « پرسپولیس » که خاطرات زندگیش است از دو حکومت شاهی و سپس شیعی ایران و کمی دورترش در فرنگ ــ و کتاب جدیدشان « خورشت الو با مرغ » ( Chicken with Plums ) را بیشتر بشناسیم:
* « ... من آدمي هستم که اعتقادي به ادبيات به اصطلاح «زنانه» و ادبيات «مردانه» ندارم. در کانادا که بودم شخصي فمينيست به من گفت زنها با زهدان شان مي نويسند و من جواب دادم ترجيح مي دهم که با قلم بنويسم که حالت فاليک يا شکل آلت مردانه را دارد اما با آن به مراتب راحت تر مي توان روي کاغذ نوشت! روي همين حساب من مثل مارگريت دوراس يا ناتالي ساروت فکر مي کنم که اعتقاد دارند نوشتن «جنسيت» ندارد. من با «مادام بواري» ِ فلوبر با همهی خصلت هاي رقت انگيز اين کاراکتر بيشتر رابطه برقرار مي کنم تا با نوشته هاي «آنائيس نين» که از زبان زني است که دايم مورد ستايش مردهاست و هميشه مثل يک گل خوشبو زيباست و خواهان دارد و سکس و همخوابي اش فوق العاده است ــ من هيچ وقت در زندگي واقعي با چنين زني برخورد نداشته ام ــ ولي مادام بواري را که يک مرد (يعني فلوبر) نوشته به واقعيت زنانهی خودم نزديک تر مي بينم. »
و باز خودش در مورد کتاب جدیدش میگوید:
* «يکي از موضوع هاي کتاب «خورش آلو با مرغ» مفهوم «لذت» است که همه چيز را شامل مي شود، از غذا گرفته ، (همين خورش آلو که ناصرعلي خان عاشق آن است ) تا سينه هاي سوفيا لورن که او خوابش را مي بيند و کشيدن چند حبّ ترياک يا دود کردن سيگار. اين ها براي من مهم بودند، اين مفهوم «لذت» که همهی ايدئولوژي هاي جزمي و قشري آنرا منع مي کنند. کليسا و مسجد که زير دست افراد جزمي و سرخورده و سرکوب شده مي چرخند ، مي خواهند «لذت ها» ي اين دنيا را از شما دريغ کنند. اما فرهنگ خود شما در اينجا هم همين را موعظه مي کند. به محض آنکه مي گوييد غذاي خوب ، هشدار مي دهند «کلسترول» ؛ به محض اينکه مي گوييد «سيگار» مي گويند «سرطان»! تا مي گوئيد سکس مي گويند «ايدز»! من ترجيح مي دهد به کرم هاي توي زمين بدن سالم تحويل ندهم! چرا بايد در زندگي بيمارگونه باشم که بدن سالمي را تحويل کرمهاي زمين بدهم! در اين کتاب از همين لذت هاست که حرف مي زنم.
اگر چيزي که به من سي چهل سال لذت داده سرانجام مرا بکشد ، بگذار بکشد! من ترجيح مي دهم به وسيلهی عشق زندگي ام کشته شوم تا تصادف ماشين يا يک تروريست يا جورج بوش!»
پانگاشت ۲: اینجا شب از نیمه گذشته ، مراسم عروس کشان است و این ماشین سفیدی که در خط مقدم یک کارناوال بیست ماشینه درست پشت سر ماشین عروس و داماد میراند و هر چهار شیشهاش پایینست و فلشرش روشن و دست ِ مریم ِ رانندهاش از روی بوق برداشته نمیشود و ضبطش هم دارد با اخرین قدرت ِ حنجره، « زن زیبا » ی ویگن را به فضا پرواز میدهد، ماشین « ما » ست، مایی که برای اولین بار در عمرمان به « دوستای عروس » ملقب گشته ایم! مایی که مست نیستیم - حداقل مست لایعقل نیستیم - اما این زن زیبای ویگن را در جادهی لشگرگ از خودش بلندتر فریاد زدن و از پلیس راه برای اولین بار نترسیدن و روسریها را انداختن تا مدل موها برای ادامهی مراسم در خانهی عروس و داماد اسیب نبیند و جوری به خاطر «نگار» ی که فقط خدا میداند چهقدر در دامن سفید بلندش زیباتر شده، از جان و دل رقصیدن، مستی میخواهد، الحق هم مستی میخواهد. انقدر که خوانندهی ارکستر بلا استثنا در پایان هر ترانه میگوید : حیف باشد حضار کف مرتبشان را از « دوستای عروس » دریغ کنند و اینکه خوشبخت شود نگار زیبای نو عروس ما انشاءالله...
| لینک |
مرض ذهنیم چند صباحی ست باز عود کرده، با همان ماهیت اشنا، به قول اطبا « پروگر ِسیولی پالسِتایل » یا ضربان دار پیشرونده. باید این توهمات خورنده را در یک گور ِ نه خیلی دوری خاک کنم، به قول فرنگی ها: « دِ سونِر، دِ بتِر ».
در مذهب ما باده حلال است، ولیکن...
گفته بودم باید این توهمات خورنده را در یک گور ِ نه خیلی دوری خاک کنم، یک جایی گم و گور در هیاهوی صدای ماشین چمن زنی ِ علی اقا، بوی نای چمن های از شکل افتاده و سبزههای هرزی که مشت مشت داخل کیسههای زباله ی سیاه به خورد تقدیر می روند که شاید اگر کود و اب و دانشان بیشتر داده بودند، امروز لاله رویانده بودند و شاید اگر هنوز خیام دم می زد، این لاله رویاندنشان را « رمانتیسیزه » میکرد و رباعی میسرود و اَخلاف را مدهوش سرودههای شبهای مستیش میکرد، اما این توهمات به کنار، واقعیت اینست که این چمنها پوسیدهاند و خیام هم هفت کفن پوسانده و این علی اقای بخت برگشته، معذب نگاههای هیز خیالپرداز منست، نمیداند که دارم توهم زدایی میکنم که گمانه برده دارم اقا را دل سیر تماشا میکنم، گور امنتری باید سراغ بگیرم، به قول فرنگی ها: « دِ سونِر، دِ بتِر ».
در مذهب ما باده حلال است، ولیکن...
گفته بودم باید این توهمات خورنده را در یک گور ِ نه خیلی دوری خاک کنم، یک جایی حول و حوش صداقت کمنظیر قلم ِ بینظیر « کریستوفر فرانک » وقتی « میرا » را می نوشت. یک جایی حوالی این پاراگراف:
*«...در مدرسه، از اول می خواستم بهتر از دیگران کار کنم. به رقابت پناه میبردم که بزرگترین گناه دنیاست... در سال دوم تحصیل به خاطر اینکه سه بار پشت سر هم در یک ماده شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم. به « شورای رفاقت » احضار شدم و از من خواستند که علت رفتارم را توضیح بدهم... »*
اما نه، این شوق روزگار کودکی ِ مستتر در این بند اشکم را می خشکاند، صاحبعزا که نیستم خون گریه کنم؛ گورکنم، گور کن...
* میرا، اثر کریستوفر فرانک، ترجمه ی لیلی گلستان
در مذهب ما باده حلال است، ولیکن...
گفته بودم باید این توهمات خورنده را در یک گور ِ نه خیلی دوری خاک کنم، یک جایی ما بین داغی کلمات سودایی ِ ان عزیزترین رفیق ِ ینگهی دنیام که این اخرین نامهی ارسالیش را انقدر بلغور میکنم تا از بر شوم، انجا که مینویسد:
**«... اما دنیا یک جایی دارد که توش یک مرتبه به دور و برت نگاه میکنی و شک میکنی که قصهی ادم و بار امانت و مابقی اصلن راست بوده باشد. گه در گه. همه چیز بیاصالت. دروغ تا خرخره دنیا را مقروض خودش میکند. همه دنبال یک چیزیاند به اسم زندگی که بیشتر به مردگی میماند. من همیشه می ترسیدم روزی این طوری فکر کنم، اما حالا مدتهاست که « فهمیدهام » ( و منظورم از فهمیدهام این است که با پوست و گوشتم حسش کردهام ) که ان لحظهای که صادق هدایت شیر گاز را باز کرد و به همهی ما یک گوز با پوزخند حواله کرد، چه حسی داشت. من هرگز و هنوز ان حال را ندارم و طرف شیر گاز هم نمیروم، هنوز میگویم: « زشتیها بیشتر میبود اگر ادمی بر انها چشم میبست اما ادمی همیشه چاره ساز است »، اما حالا دیگر میفهمم وقتی گفت دنیای رجالهها داشت از دنیای ما حرف میزد. یک نفر اینجا به من گفت به این میگویند سطح برتری از ملاقات، یعنی که من هدایت را ملاقات کردهام. گفتم خوب شد نمردم و یک ادم حسابی ملاقات کردم اخر...»**
** نقل به عینه از نامهی رفیقم
من این اخرین نامهاش هی میخوانم و هی تف میکنم به نحسی ِ روی سیاست بینالملل که چرا نمیتوانم جایی همین حوالی - تو بخوان کافه کلاسیک - ببینمش تا عین همین کلمات را در گوشم بخواند، یک مرده شوری حواله میکنم به ترس از عدم صدور مجدد ویزا که شیرازهی اصیلترین ِ لحظهها را دارد از اهالی بزرگ امروز میستاند. باید در اولین فرصت برایش بنویسم که کافه کلاسیک هنوز کیک هویج دارد و هِیزل نات هم. که اقای خرازی ِ کافهچی، یک موتور هوندای نیلی خریده و سیاق موسیقی کافه را هم از اخرین دهههای ۱۸۰۰ ِ اروپا به دهههای وسطای ۱۹۰۰ ِ امریکای لاتین جهانده، - اهنگهای سرخپوستی - مکزیکی که حسهای زیر پوستی در ادم میرویانند - ، باید برایش از خودم و این مرض ِ باز عود کرده بنویسم، در اولین فرصت...
در مذهب ما باده حلال است، ولیکن...
گفته بودم باید این توهمات خورنده را در یک گور ِ نه خیلی دوری خاک کنم، یک گوری نزدیکیهای جادوی صدای « ر ِی چارلز » وقتی ان تب ِ یادم نیست چند درجهی سانتیگرادش را میخواند و ان لیلای کم صفت سی.دی ش را قرضات نمیدهد که چه؟ که سابقهات خراب است و باید تنبیه شوی ... یک گوری در کرانهی ظریف اولین شب ابانی سال شمسی و اخرین شب رمضانی سال قمری که باز به قول فرنگیها: « دِ سونِر، دِ بتِر »
بیتا - یکی از همین روزها
| لینک |
کلیک کن ( فقط من باب استماع صدای استاد و بس )
امشب بهانه می شود این هوای بارانی و این ذهن دیوانه و این صدای شجریان تا وقت تنبلی هام را هی تمدید کنم - درست به سان تمدید ساعت انتخابات که خبری نیست اما برای دلخوشی ِ من و ما و رو کم کنی اجنبی هی ساعت تمدید می شود، حالا من می خواهم روی کدام بخت برگشته ای را کم کنم، نمی دانم - ، از ده شب به یازده، که دل، خوشست یازده از ده به دور است و غافل است از اینکه ان یازده ِ موعود ِ دور از ده، در چشم بر هم زدنی می اید و ان صاحب ِبی غیرت ِوقت را به تمدید دوباره وا می دارد و باز خبری نمی شود، باز انگار، نه انگار که درسی و مشقی و امتحانی. فعلن این نداهای « دَرَک » گفتن اندرونی را خوشست، این نداهای مَشتی ِ « جهنم » گویان که سایه ی وجدان را با تیر می زنند، این نداهای لوطی ِ هر از گاهی ِ پرورده در مکتب بی وزنی که فضیلت های اکتسابی ِ ندار را سکه ی روی پول می کنند، که امشب این صدای « ببار اي بارون ... ببار » اوازه خوان را خوشست و این هوای بارانی را و این ذهن ِ دیوانه را...
ببار اي بارون ... ببار
با دل و گريه كن خون ببار
بر شب هاي تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون
¤ ¤ ¤
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لبهاي سرخ يار
به ياد عاشق هاي اين ديار
به داغ عاشق هاي بي مزار
اي بارون
¤ ¤ ¤
ببار اي بارون ... ببار
با دل و گريه كن خون ببار
در شب هاي تيره چون زلف يار
بهر ليلي چون مجنون ببار
اي بارون
¤ ¤ ¤
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار
داد و بيداد از اين روزگار
ماه رو دادم به شب هاي تار
اي بارون
ببار اي بارون ببار....
( بارون - محمدرضا شجريان - آلبوم شب٬ سكوت٬ کوير )
| لینک |
اخرین یادداشت های مهر ۸۵ من می شود این تل انبار گزارش های بهداشت که کاش تا دیر نشده سر عقل بیایم و تکمیلشان کنم، می شود این جزوه ی نچسب امتحان بهداشت که کَکش مع الاسف تن من یکی به این سادگی ها نمی گزد، می شود این صداهای هشت الهفت اسمانْ غرنبه های شهر ما که رود می شوند و باریدن می گیرند و ذهن را جلا می دهند، می شود این صدای حیرانی ِ ناظری که موزیک متن این هوای دیوانه ی واپسین روزهای مهر ماه شهر ماست و انقدر فاز می دهد که به گاه شنیدنش بزرگترین ارزوی زندگی ت این می شود که کاش اتوبان کمی دیرتر به خانه ختم شود :
جان در بر جانانه شد، دل بر سر پیمانه شد
تن ساکن میخانه شد، دارم هوای عاشقی
گه نور و گه نار امدم، گه گل، گهی خار امدم
گه مست و هوشیار امدم، دارم هوای عاشقی...
پ.ن: و اینکه کاش مولای رومی هم می دانست که کم ِ کم، ثلث حرمتش را مرهون صدای این مردست...
| لینک |

